کـــی تــمــام مـی شــود ؟ ؛ غـروب هایـی کـ ه " دل ِ " مـا " گـیـرِ " دلــتـنـگــی ات اسـت آقــا !
سی سال دیگر

چنین روزی

پنجاهمین شمع زندگی ام دود می شود

من زنی جا افتاده

با موهای رنگ کرده

تا گرد پیری را بپوشانم

و چهره ای پژمرده ...

می نشینم کنار دخترکم

از گذشته می گویم

تا یاد بگیرد

شاید او بتواند خوب باشد

مادرم برای نوه اش دعای خیر می کند

خدا را چه دیدی

شاید دختری از نسل ما خوشبخت شد ...

 

*خوشبختی یعنی برخورد عاقلانه با رنج

+تاریخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 16:26 نویسنده هانیه سادات |

نمیدانم

این چندمین بار است

از 14 سالگی که عاشقت شدم

می کُشی ام ...

آقا !

"انت القوی و انا الضعیف"

کمی آرام تر ...

 

پ.ن:

شاید در نگاه اول مقصر گوشی موبایلی بود که خراب شد و پیام هایی که بهم نرسید

اما من فهمیدم شما نخواستید

و فهمیدم چرا نخواستید

اما آقا

راه حل خود شمایید

باور کنید

من بلد نیستم ...

 

*آنقدر در میزنم این خانه را ...

+تاریخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 0:5 نویسنده هانیه سادات |

امشب از آن شب های تلخ ِ شیرین است

وجودم سرشار از حس خوبیست که گنجایش آن را ندارد

حس خوب خوف و رجا ...

امشب در غم از دست دادنم گریستم

فاتحه ای فرستادم

برای عمری که گذشت

و معصومیتی که رفت

و زندگی ای که بیهوده بود

و فرصتی که شاید ت م ا م ...

وصیت نامه ام را نوشتم

برای شقایقی که پژمرد

و فردا شکوفه ای جوانه خواهد زد ...

.

.

من العبد الذلیل

الی الرب الجلیل

از دخترکی که دوست داشت خوب زندگی کند

به خداوند ... زیبای مطلق

سلام

که نام شماست

اللهم اغفر لی الذنوب التی

برای همه صبح هایی که به شما سلام نکردم ...

اللهم اغفر لی الذنوب التی

برای همه لحظه هایی که لبخند نزدم ...

اللهم اغفر لی الذنوب التی

برای همه مهتاب هایی که خوابیدم ...

 

آنگاه که شکستی ام تا بسازی

و من غرق در مخلوق از معبود روی گرداندم ...

آنگاه که مرا پیله بستی تا پروانه شوم

ابرو در هم کشیدم

و الیک المشتکی سر دادم ...

 

اصلا فرزند از مادر به مادر پناه نبرد به که ببرد ؟

اصلا "شرید" از رب به رب پناه نبرد به که ببرد ؟

حق داشتم ...

اعوذ بک منک ...

+تاریخ دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 2:30 نویسنده هانیه سادات |

سلام آقا !

جواب سلام ها را بگذارید برای بعد ...

به رسم خاکیان

بازدیدم را محشر پس بدهید !

گناه تاخیرش پای من ...

هرچند !

می گویند امکان ندارد امام پاسخ بدهد

او همیشه نفر اول است ...

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

+تاریخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 7:2 نویسنده هانیه سادات |

 مرا ببر تو

بعد در را ببند

ای مهربان تر از مادر ...


برچسب‌ها: ماه ِ ماه
+تاریخ یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 19:42 نویسنده هانیه سادات |

شب هفت باباست

مشکی پوش پدرم

یتیم نوازی کن . . .


برچسب‌ها: ماه ِ ماه
+تاریخ شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 7:25 نویسنده هانیه سادات |

دیروز از فرط تشنگی و گرما و ... و بیشتر از اون از زیادی جمعیت و بعد تر از اون از هنگی گوشی مامانم نشد زیاد عکس بگیرم و کلی سوژه خوب و ناب رو از دست دادم ... |:

ولی همین چند تایی که گرفتم رو میذارم باشد که دهن استکبار کوبیده شود!


برچسب‌ها: مشت سی و پنجم
+تاریخ شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 6:47 نویسنده هانیه سادات |

آفریدی ام

و رسالتی به دوشم گذاشتی

رسالت صبر

اما سخت است

قبول داری ؟

سخت است

شنیدن صدای هق هق مادر

که سعی دارد زیر پتو خفه اش کند ...

سخت است سکوت غمگین پدر

و نگاه های خیره اش به تلویزیونی که اصلا نمی بیند ...

سخت است ندیدن لبخند در چشمان معصوم خواهری

که هر شب میان عشق بازی اش با تو

آنقدر چادر نمازش را می فشارد

نکند کسی خبردار از دل شکسته اش شود

نکند رنجی بر رنج های دل کسی بیفزاید ...

نکند ...

هیچ !

صبر سخت است

اما اگر تو باشی، شیرین

برایم از تو

صبوری میخواهم

بی کران ...

 

+ قفل


ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 19:16 نویسنده هانیه سادات |

روزی که نتیجه کنکورم رو دیدم تو خونه تنها بودم

انقدر حالم بد بود بلند بلند تو خونه زار میزدم

فکر میکردم در حقم ظلم شده

چون استعداد قبولی رو داشتم

اما دوم و سوم و پیش اتفاقاتی برام افتاد که باعث افت شدید تحصیلیم شد

قبلا باید برای دوستام قسم میخوردم که شب امتحانی هستم و درس زیاد نخوندم و نمره هام به خاطر تمرکزم سر کلاس هست

اما حالا ...

حتی اونا هم تعجب میکردن اما چون از ظاهرم می فهمیدن مشکلی دارم چیزی بهم نمی گفتن

خیلی ناراحت بودم چون اگر اون اتفاق نمی افتاد می تونستم یه دانشگاه خوب یه رشته خوب قبول شم

می تونستم و استعدادش رو داشتم ولی نشد

حدود یک ترم یا بیشتر تو فکر دوباره کنکور دادن بودم

از دانشگاهم بدم می اومد از اینکه کسی ازم بپرسه کجا قبول شدی و چی میخونی بدم می اومد می خواستم یه جوری از اون دانشگاه بیام بیرون حس میکردم مایه ننگه ...

ولی بعد از مدتی با مشورت و سنجیدن شرایط به این نتیجه رسیدم که کنکور دادنم بی فایدست و باید قبول کنم این دانشگاه قبول شدم

الان بعد از گذشت 4 ترم حتی از فکر انتقالی گرفتن هم اومدم بیرون و مطمئنم و با قاطعیت میگم خدا دوستم داشت که اینجا قبول شدم

تو این دانشگاه اتفاقاتی برای من افتاد که مصداق بارز محبت خدا به من بود

درسته آزاده و ترمی کلی پول باید بدیم درسته راهش دوره و خسته کنندست درسته تو این 2 سال با هیچ کس نتونستم صمیم بشم از بس وضعیت بدی دارند

اما راضیم از اینکه اینجام و از خدا ممنونم که منو فرستاد اینجا

 

نتیجه رو که بسپری به یه نگاه مهربون، مطمئن باش حتی اگه از نظر تو بدترین باشه ولی برات بهترینه (:

 

+تاریخ سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 18:30 نویسنده هانیه سادات |

تو

یواشکی

خود را در بند نگاه های کثیف می کشی،

و من

آشکارا

خود را از اسارت چشم های هوس ران آزاد می کنم.

حجاب

آزادی من است


برچسب‌ها: عفاف, آزادی یواشکی
+تاریخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 23:42 نویسنده هانیه سادات |