کـــی تــمــام مـی شــود ؟ ؛ غـروب هایـی کـ ه " دل ِ " مـا " گـیـرِ " دلــتـنـگــی ات اسـت آقــا !
این خانمه با دو سه نفر کنارش یه تایمی رو کلا وایسادن که ملت هرچی عکس میخوان بگیرن

بعد تا من رسیدم همشون رفتن این خانمه فقط موند!

ادیت عکسه رو هم دوست ندارم!

 


برچسب‌ها: مشت سی و پنجم
+تاریخ یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 20:13 نویسنده هانیه سادات |

سر این عکس پدرم تقریبا دراومد! آخرم خواهرم ملتو وایسوند تا تونستم بگیرمش :دی

stop killing your fellow bier

گویند معنی جالبی ندارد!!

 


برچسب‌ها: مشت سی و پنجم
+تاریخ یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 20:11 نویسنده هانیه سادات |

این بندگان خدا مجسمه نبودن
بیچاره ها داشتن عرق می ریختن

 


برچسب‌ها: مشت سی و پنجم
+تاریخ یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 20:8 نویسنده هانیه سادات |

 مرا ببر تو

بعد در را ببند

ای مهربان تر از مادر ...


برچسب‌ها: ماه ِ ماه
+تاریخ یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 19:42 نویسنده هانیه سادات |

شب هفت باباست

مشکی پوش پدرم

یتیم نوازی کن . . .


برچسب‌ها: ماه ِ ماه
+تاریخ شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 7:25 نویسنده هانیه سادات |

دیروز از فرط تشنگی و گرما و ... و بیشتر از اون از زیادی جمعیت و بعد تر از اون از هنگی گوشی مامانم نشد زیاد عکس بگیرم و کلی سوژه خوب و ناب رو از دست دادم ... |:

ولی همین چند تایی که گرفتم رو میذارم باشد که دهن استکبار کوبیده شود!


برچسب‌ها: مشت سی و پنجم
+تاریخ شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 6:47 نویسنده هانیه سادات |

آفریدی ام

و رسالتی به دوشم گذاشتی

رسالت صبر

اما سخت است

قبول داری ؟

سخت است

شنیدن صدای هق هق مادر

که سعی دارد زیر پتو خفه اش کند ...

سخت است سکوت غمگین پدر

و نگاه های خیره اش به تلویزیونی که اصلا نمی بیند ...

سخت است ندیدن لبخند در چشمان معصوم خواهری

که هر شب میان عشق بازی اش با تو

آنقدر چادر نمازش را می فشارد

نکند کسی خبردار از دل شکسته اش شود

نکند رنجی بر رنج های دل کسی بیفزاید ...

نکند ...

هیچ !

صبر سخت است

اما اگر تو باشی، شیرین

برایم از تو

صبوری میخواهم

بی کران ...

 

+ قفل


ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 19:16 نویسنده هانیه سادات |

روزی که نتیجه کنکورم رو دیدم تو خونه تنها بودم

انقدر حالم بد بود بلند بلند تو خونه زار میزدم

فکر میکردم در حقم ظلم شده

چون استعداد قبولی رو داشتم

اما دوم و سوم و پیش اتفاقاتی برام افتاد که باعث افت شدید تحصیلیم شد

قبلا باید برای دوستام قسم میخوردم که شب امتحانی هستم و درس زیاد نخوندم و نمره هام به خاطر تمرکزم سر کلاس هست

اما حالا ...

حتی اونا هم تعجب میکردن اما چون از ظاهرم می فهمیدن مشکلی دارم چیزی بهم نمی گفتن

خیلی ناراحت بودم چون اگر اون اتفاق نمی افتاد می تونستم یه دانشگاه خوب یه رشته خوب قبول شم

می تونستم و استعدادش رو داشتم ولی نشد

حدود یک ترم یا بیشتر تو فکر دوباره کنکور دادن بودم

از دانشگاهم بدم می اومد از اینکه کسی ازم بپرسه کجا قبول شدی و چی میخونی بدم می اومد می خواستم یه جوری از اون دانشگاه بیام بیرون حس میکردم مایه ننگه ...

ولی بعد از مدتی با مشورت و سنجیدن شرایط به این نتیجه رسیدم که کنکور دادنم بی فایدست و باید قبول کنم این دانشگاه قبول شدم

الان بعد از گذشت 4 ترم حتی از فکر انتقالی گرفتن هم اومدم بیرون و مطمئنم و با قاطعیت میگم خدا دوستم داشت که اینجا قبول شدم

تو این دانشگاه اتفاقاتی برای من افتاد که مصداق بارز محبت خدا به من بود

درسته آزاده و ترمی کلی پول باید بدیم درسته راهش دوره و خسته کنندست درسته تو این 2 سال با هیچ کس نتونستم صمیم بشم از بس وضعیت بدی دارند

اما راضیم از اینکه اینجام و از خدا ممنونم که منو فرستاد اینجا

 

نتیجه رو که بسپری به یه نگاه مهربون، مطمئن باش حتی اگه از نظر تو بدترین باشه ولی برات بهترینه (:

 

+تاریخ سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 18:30 نویسنده هانیه سادات |

تو

یواشکی

خود را در بند نگاه های کثیف می کشی،

و من

آشکارا

خود را از اسارت چشم های هوس ران آزاد می کنم.

حجاب

آزادی من است


برچسب‌ها: عفاف, آزادی یواشکی
+تاریخ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 23:42 نویسنده هانیه سادات |

امروز از خودم خیلی بدم اومد

ساعت 4:45 بود که از خونه اومدم بیرون

هوا آقتابی بود

20 دقیقه بعد وقتی از مترو اومدم بیرون آسمون پر از ابرهای سیاه بود

تو دلم گفتم اوه چه بارونی بگیره الان !

اندازه یک خیابون یا کمتر که راه رفتم تا برسم به مقصد

یک دفعه برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم

آسمون زرد و قهوه ای شده بود !

خیلی صحنه وحشتناکی بود

برگشتم این طرف دیدم هنوز پر از ابرهای سیاهه ولی اون طرف قهوه ای بود !

اصلا از آسمونی که آبی نباشه خوشم نمیاد

دوستم رو دیدم و باهاش سلام علیک کردم و با هم رفتیم توی کوچه تا برسیم به مقصد

مردم همه اومده بودن بیرون و آسمون رو نگاه میکردن و دربارش نظر میدادن

میگفتن از نشونه های زلزله هست

آخه من از زلزله خیلی میترسم

یعنی ته تهش ... از مرگ میترسم ! خیلی  زیاد

همیشه هم فکر میکنم پیر میشم بعد می میرم

اما امروز واقعا مرگ خیلی نزدیک شد !

یک لحظه تو دلم گفتم خدایا اینا عذاب توئه به خاطر فقدان امام زمان ؟ به خاطر اینکه انقدر گند زدیم که امام نداریم ؟ امام نداریم که تو به خاطرش باهامون مهربون تر باشی ...

دست دوستمو گرفته بودم بهش گفتم بیا سوره زلزال بخونیم

گفت من بلد نیستم

گفتم عب نداره من بلند میخونم تو هم باهام بخون

دلم خیلی از خودم شکست

به خودم گفتم نگاه کن اینهمه ادعا داره اما هنوز نفهمیده که لا یمکن الفرار من حکومتک ...

آخرشم دم آخری نشسته استغفار میکنه و دونه دونه گناهاش یادش میاد و بعد هم میگه دوست ندارم بمیرم

یه عالمه کار دارم

امروز تلنگر بود اما تلنگری که فردا یادم میره ...

 

+تاریخ سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 0:50 نویسنده هانیه سادات |