کـــی تــمــام مـی شــود ؟ ؛ غـروب هایـی کـ ه " دل ِ " مـا " گـیـرِ " دلــتـنـگــی ات اسـت آقــا !
برای دیدن تصویر در سایز اصلی روی آن کلیک کنید.

 


برچسب‌ها: عفاف
+تاریخ جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 17:32 نویسنده هانیه سادات |

برای دیدن تصویر در سایز اصلی روی آن کلیک کنید.

 


برچسب‌ها: عفاف
+تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 18:46 نویسنده هانیه سادات |

عرفات آدم حیران است

مضطر است

منتظر است

مضطرب است

هی سر می گرداند

هی نگاه می کند

دقیق می شود

عرفات آدم نگران است

دل توی دلش نیست

زمان می گذرد

آدم ها رد می شوند

خورشید غروب می کند

هی روضه ی عمو را زمزمه می کند

برای حضرت بابا اشک میریزد

یا فاطمه یا فاطمه می خواند

آقا گفته بود روضه عمویم که باشد می آیم...

گفته بود روی مادر حساس است

گفته بود برای دعای عرفه ی حسین می آید

یک گل نرگس می گیرد دستش

آقا می آید .. آقا نمی آید .. آقا می آید .. آقا نمی آید .. آقا می آید .. آقا ن ...

عرفات آدم منتظر است

با هر صدایی بر میگردد...

 

*دعا کنید قسمتم بشه...

 

+تاریخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 20:6 نویسنده هانیه سادات |

دلت که می گیرد

تنگی نفس می گیرم

«انگار کسی در من می آشوبد»*

تو بخندی

دنیا بر وفق مراد است

تو بخند ... مــــــادر ♥

 

*سرقتی

 

+تاریخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 19:3 نویسنده هانیه سادات |

مادر

بی انصافی بود حق را نبینم

من رو گرداندم

شکایت کردم

ناراحت شدم

اشک ریختم

دلگیر شدم

دلگیر از کسی که دلم گیر او بود ...

مادری کردی مثل همیشه

وساطت کردی

ندیدم ... نشنیدم ... کسی چیزی نگفت

ولی اینکه تحمل قهر را نداشتم یعنی او داشت دلجویی می کرد

لابد داشت برایم توضیح میداد

صبر میداد

آرامش را در دلم رسوخ میداد ...

ظهر برایم توضیح داد

گفت گردن من نینداز

گیر از توست

لیاقتش را نداری، از من بخواه دستت را بگیرم

تلاش نمیکنی، از من بخواه پر پروازت دهم

مانع میگذاری، از من بخواه نگاهت کنم

گفت گردن من نینداز

و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم

گفت حواسم بهت هست

میدانم شما با او حرف زدی

درگوشی به او گفتی بچه است ... نمی فهمد ...

آرام دل بی قرارش باش

برایش بابایی کن ...

 

السلام علیکم یا اهل بیت النبوة

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...

 

+تاریخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 2:23 نویسنده هانیه سادات |

عدم خوب است

کاش از ابتدا چیزی نبود

به جای اینکه باشد و نخواهد که باشد

*صرفا جهت ثبت امروزی که . . .

+تاریخ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 0:23 نویسنده هانیه سادات |

یکی از روزهای شهریور بود

توی ماشین نشسته بودم و سرم را به پنجره تکیه دادم بودم و غرق در افکار خودم ...

گوشی توی دستم لرزید

پیام از ندا بود

متن پیام را یادم نیست

فقط می دانم آنقدر نفهمیدمش که چند تا پیام دادم تا برایم معنی کند ...

تصادف کرده بودی و توی کما بودی

حالت خوب نبود و باید دعایت می کردیم ...

شاید تو هم توی ماشین نشسته بودی و سرت را به پنجره تکیه داده بودی و غرق در افکار خودت که یهو ...

نمی دانم چند تا چهل روز برایت چله گرفتیم و چند تا چهارده هزار صلوات برایت روی برد مربع کشیدیم و اول چند تا کلاس برایت دسته جمعی صلوات فرستادیم

همان روزها بود

خواب دیدم تولدت است

خیلی خوشحال بودی

می خندیدی

چشمانت برق میزد و دندان های سفیدت مثل مروارید می درخشید

فکر کردم تولد دوباره تو، برگشتنت پیش ماست

ولی تو اصلا اهل اینجا نبودی

تولد تو رفتن بود

حالا من مرده ام بین کسانی که خیال می کنند زنده اند

و تو زنده ای پیش کسانی که ...

+تاریخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 22:43 نویسنده هانیه سادات |

سی سال دیگر

چنین روزی

پنجاهمین شمع زندگی ام دود می شود

من زنی جا افتاده

با موهای رنگ کرده

تا گرد پیری را بپوشانم

و چهره ای پژمرده ...

می نشینم کنار دخترکم

از گذشته می گویم

تا یاد بگیرد

شاید او بتواند خوب باشد

مادرم برای نوه اش دعای خیر می کند

خدا را چه دیدی

شاید دختری از نسل ما خوشبخت شد ...

 

*خوشبختی یعنی برخورد عاقلانه با رنج

+تاریخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 16:26 نویسنده هانیه سادات |

نمیدانم

این چندمین بار است

از 14 سالگی که عاشقت شدم

می کُشی ام ...

آقا !

"انت القوی و انا الضعیف"

کمی آرام تر ...

 

پ.ن:

شاید در نگاه اول مقصر گوشی موبایلی بود که خراب شد و پیام هایی که بهم نرسید

اما من فهمیدم شما نخواستید

و فهمیدم چرا نخواستید

اما آقا

راه حل خود شمایید

باور کنید

من بلد نیستم ...

 

*آنقدر در میزنم این خانه را ...

+تاریخ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 0:5 نویسنده هانیه سادات |

امشب از آن شب های تلخ ِ شیرین است

وجودم سرشار از حس خوبیست که گنجایش آن را ندارد

حس خوب خوف و رجا ...

امشب در غم از دست دادنم گریستم

فاتحه ای فرستادم

برای عمری که گذشت

و معصومیتی که رفت

و زندگی ای که بیهوده بود

و فرصتی که شاید ت م ا م ...

وصیت نامه ام را نوشتم

برای شقایقی که پژمرد

و فردا شکوفه ای جوانه خواهد زد ...

.

.

من العبد الذلیل

الی الرب الجلیل

از دخترکی که دوست داشت خوب زندگی کند

به خداوند ... زیبای مطلق

سلام

که نام شماست

اللهم اغفر لی الذنوب التی

برای همه صبح هایی که به شما سلام نکردم ...

اللهم اغفر لی الذنوب التی

برای همه لحظه هایی که لبخند نزدم ...

اللهم اغفر لی الذنوب التی

برای همه مهتاب هایی که خوابیدم ...

 

آنگاه که شکستی ام تا بسازی

و من غرق در مخلوق از معبود روی گرداندم ...

آنگاه که مرا پیله بستی تا پروانه شوم

ابرو در هم کشیدم

و الیک المشتکی سر دادم ...

 

اصلا فرزند از مادر به مادر پناه نبرد به که ببرد ؟

اصلا "شرید" از رب به رب پناه نبرد به که ببرد ؟

حق داشتم ...

اعوذ بک منک ...

+تاریخ دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 2:30 نویسنده هانیه سادات |